سوالی که این روزها پس از شنیدن خبر مربوط به آزمايش هسته ای کره شمالی به ذهن خطور می کند این است که این اتفاق پیامد های مثبتی برای ما دارد یا منفی؟ به عبارت دیگر فرصت است یا تهدید.
در نظر من این نکته که این واقعه توجه ها را به پرونده ی ایران جلب یا دفع می کند چندان حائز اهمیت نیست. چرا که از آن قضایاییست که هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز. بلاخره که به سراغ ما می آیند. مساله ی اصلی موضع جهانیانست پس از این اتفاق نسبت به روش برخورد با ایران.
آنچه واضح است اینست که این عمل در واقع نشان دهنده ی عدم موفقیت سیاست های غرب در برخورد با کره ی شمالیست. اما سوال مهم و سرنوشت ساز اینست که تصور از سیاست های غرب چیست که حالا ناموفق پنداشته شده؟ برخورد با کره ی شمالی ترکیبی بود از تساهل و مدارا با زور و اجبار. نقطه سرنوشت ساز قضیه اینجاست. اگر مذاکره و برخورد های مسالمت آمیز دلیل عمل کره ی شمالی پنداشته شود نتیجه گرفته می شود که راهکار برخورد های تند است. و اگر زور و اجبار را دلیل بدانیم مسلما برعکس خواهد بود و راهکار مذاکره و تساهل بیشتر.
مشخص است که برداشت دوم به نفع ما خواهد بود. پس برخورد ایران با این قضیه باید بر این پایه قرار گیرد. و این مهم در واقع جز با برخوردها ملایم و مسالمت آمیز ما محقق نخواهد شد. هر چه ما بیشتر کنار بیاییم (برعکس تصور مسئولین) بیشتر محق جلوه می کنیم. لزوم مدارا و مذاکره بسیار بیشتر شده است و اهمیت شرایط بحرانی پرونده ی هسته ای با این واقعه مضاعف. و این در حالیست که ایران هنوز بر خواسته های خود پا فشاری می کند.
و اینجاست که باید به آقای لاریجانی گفت دوست عزیز آنچه شما بدان آب نبات می گویید در حقیقت در غلطان است. و آنچه در نامش نهادید آبنباتی بیش نیست. افکار عمومی جهان در قرن بیست و یکم در غلطانیست که هیچ خردمندی به هزاران هزار از آن آب نبات ها نمی دهدش. سلاحیست کارآمد تر از هزاران هزار بمب اتم. در هزاره ی سوم ابر قدرت را به زانو می توان در آورد با این سلاح... کجای کاری برادر؟
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 توسط ستاره | لينك
ثابت
|
به مریم.پ به خاطر تمام آن عشق ها، مهربانی ها و یک عمر تلاشش برای انسانیت و ایران زمین.
تمام طول راه را در ماشین خوابیده ام. سفریست واقعا از آن بالاها تا این پایین ها. بار اول و دوم که می آیی باور نمی کنی اینجا هم تهران است(و وحشت می کنی ازعظمت این شکاف). کوچه های خاکی و بافت سنتی که هنوز تسلیم تکنولوژی نشده اند. کوچه ها باریک است و ماشین عبور نمی کند. آن تکنولوژی ناقص شمال شهر فقط زباله هایش را فرستاده است اینجا. از اعتیاد چیزی کم ندارند و بوی فقر آزارت می دهد خیلی بیشتر از بوی زباله ها و جوی هایی که صفای آن خانه های قدیمی را اگر از میان نبرده باشند کمرنگ کرده اند. چادر سر کردن زن ها هم این جا تفاوت دارد. فرق دارند با چادری های میدان محسنی که مدام تذکرت می دهند که انگار فراموش کردی که ساده ترین حقوقت مدت ها پیش گرفته شده از تو. بکش جلو آن روسری را که مبادا به انحراف بکشی....بگذریم. دور شدم از قضایا...
پیدا کردنش در آن کوچه پس کوچه ها کار چندان سختی نیست. معمولا بپرسی نشانت می دهند. کانون فرهنگی حمایتی کودکان کار نه دولتیست نه وابسته به دولت و نه متاسفانه چندان مورد الطفات آن و متشکل است از یک ساختمان کوچک قدیمی و چند نفر آدمی که دستشان از همه جا کوتاه است(یا کوتاه شده است) و خوشند به تغییر و کمکی هرچند اندک. روی کاغذ های چسبانده شده ی به در و دیوار نه شعار سوسیالیستی و سیاسی می بینی نه چیزی شبیه به آن(البته چنین انتظاری هم نمی رود). فقط بعضی هاشان رنگ و بویی از فمنیسم دارند. گاهی تقویت می کند انگیزه ات را آنچه اتفاق می افتد و گاهی چنان مرگی گریبانت را می گیرد که انگار هرگز رستاخیزی نخواهد بود. وقتی می شنوی که دخترک 16 ساله را با آن همه استعداد می خواهند بدهند به پسرعمویی که حتی مادرش را به باد مشت و لگد می گیرد و خواهر سیزده ساله اش را هم به پسری که هنوز ۱۸ سالش بیشتر نیست، وقتی بهاره (افغان) برایت تعریف می کند چند سال پیش طالبان پسرخاله ی 10 ساله اش را کشته اند به جرم نژاد و مذهبش ، وقتی می شنوی که پسرکی تمام طول تابستان را کار کرده و پنجاه تومان(۵۰ تا یک تومانی) داده اند دستش و خوشنودست به این مزد برای سه ماه... وقتی این ها را می شنوی....انگار دیگر توانی برای شنیدن نمی ماند. گوشت خود به خود کر می شود از صدای این همه بیداد...
البته مسلما نمی توانم مطلب را به همین ها محدود کنم و نگویم عفو بين الملل اعلام کرده است ايران، پيشرو است در اعدام نوجوانان زير ۱۸ سال. نمی توانم از درخواست مجوز هایی نگویم که به فراموشی سپرده شده اند در ارگان های بی سر و ته. نه. اعتراف می کنم . نمی توانم گلایه نکنم از مسلم ها. از مسلم های غیر مسلم. مسلم هایی که وقتی این همه را می بینی انگار برایت غیر مسلم می شوند.
چه می کند این دولت مهرورزی...چه کرده اند این دولت ها و سازمان ها...
راستی فراموش کردم...نگویید انقلاب به شما چه داده. بگویید ما به انقلاب چه دادیم....
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385 توسط ستاره | لينك
ثابت
|